ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

301

معجم البلدان ( فارسى )

است گويد از بو عروبه دربارهء عباس پسر حسن خضرمى پرسيدم پاسخ داد : چيزى نبود و فى رجله خيط « 1 » خضره [ خ ض ر ] زمينى از آن محارب در نجد است . و برخى گويند در تهامه از كارگزارى مدينه باشد . خضلات [ خ ض ] به گفتهء حفصى نخلستانى كوچك از آن بنى عبد الله پسر دؤل در يمامه است . خضمات [ خ ض ] جمع خضيمه به معنى زنى كه با آرواره خوراكى را جود . سهيلى گويد : ريشهء خضمات از خضم باشد به معنى جويدن با همهء دهان باشد چنان كه « قضم » جويدن با نوك دندان باشد و گويند قضم به معنى جويدن چيز خشك و خضم به معنى جويدن چيز نرم باشد ، گوئى خضمات جمع خضمه به معنى چهار پايى كه نشخوار مىكند باشد . شايد اين نام به دليل حاصلخيز بودن آن جايگاه باشد . خضمّان [ خ ض م ما ] با تشديد ميم ، هم وزن تثنيه . به گفتهء ابن دريد ، خضم در لغت به معنى بيشترينه هر كار باشد . خضّم [ خ ض ض ] نام جايگاهى كه در شعر چنين آمده است : لو لا الإله ما سكنّا خضّما * و لا طلبنا بالمشائى قتّما « 2 » مشائى جمع مشآة چيزى همانند زبيل ( زنبيل ) است . گويند خضّم نام چند چشمهء آب است . بر اين وزن واژه‌اى جز خضّم و عثّر ( نام چشمه ) و بقّم و شمّر ( نام اسب ) ، شلّم ( نام جايى در شام [ 453 ] و بذّر ( نام چشمه‌اى ) و خضّم ( نام عنبر بن عمر بن تميم ) نيامده است و بيشتر آنها فعل است كه نام چيزى نهاده شده است . ريشهء خضّم به معنى جويدن ، و خوّد نيز ( نام جايگاهى ) و خمّر ( نام جايگاهى در مدينه ) است . خضوراء [ خ ] نام چشمهء آبى است . خضيريّه [ خ ض ى ى ] به وزن كوچك نماى « خضره » نسبت به محلتى در كرانهء خاورى بغداد است ، كه به خضير مولاى صالح فرمانرواى موصل منسوب است . داراى بازار جرار ( كوزه فروشى ) بود . محمد بن طيب پسر سعد صبّاغ در آنجا مىزيست و بدان نسبت يافت و خضيرى « 3 » خوانده شد . او مردى ثقة بود و از احمد بن سلمان نجّار و از بو بكر شافعى و از احمد بن يوسف پسر خلّاد و جز ايشان روايت مىگفت . باب خاء و طاء و آنچه پس از آن‌هاست خطا « 4 » [ خ طا ] با الف كوتاه پايانين : بر وزن جمع خصوه نام جايگاهى ميان كوفه و شام . خطّابة [ خ ط طا ب ] جايگاهى در سرزمين كريب از سرزمين تميم . خطامه : از ديهاى يمامه به روايت حفصى است . خطائم [ خ ئ ] بو زياد كلابى گويد يكى از فلج‌ها ( جويبارها ) در يمامه ، خطائم است كه كشتزار و چاه آب بسيار دارد ، ليكن نخلستان ندارد . خطرنيه [ خ ط ن ى ] بىتشديد : بخشى از بابل عراق است . خطّ [ خ ط ط ] در كتاب « عين » گويد : سرزمينى است كه نيزه‌هاى خطّى بدان نسبت دارند ، و خود واژهء خطيّه نيز همين معنى را مىدهد و آن شهرى در عمان است « 5 » . بو منصور گويد : و همه آن كرانه خط ناميده مىشود . از ديهاى خط نيز قطيف و عقير و قطر است . من ( ياقوت ) گويم . همهء اين كرانه‌ها از بحرين و عمان هستند . و زمانى نيزه‌هاى هندى بدانجا وارد مىشد و به تازيان فروخته مىشد . بدينجا نسبت داده مىشود : عيسى پسر فاتك خطّى يكى از تيم الله پسر ثعلبه كه از خارجيان بود [ 454 ] كه با بو بلال مرداس پسر اديّه بودند و اين شعر از اوست : أ ألفا مسلم فيما زعمتم * و يهزمهم بآسك أربعونا ؟ « 6 »

--> ( 1 ) . يعنى : نخى در پاى داشت . شايد به معنى وابستگىهاى گروهى است . ( 2 ) . اگر خواست خدا نبود ما در خضم نمىمانديم و با سبد سايبان نمىگرفتيم . ( 3 ) . ش . ش : 2663 ، ياقوت اين مرد را يك بار در حضرى چ ع 2 : 290 : 11 و يك بار در خضيرى اينجا آورده است . ( 4 ) . خطا . كشور خطا - ختا . ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 417 ن . ك : چ ع 2 : 402 : 3 . ( 5 ) . گويا ، مطلب ميان دو شمارهء ( 3 و 4 ) پانوشت صفحهء بعد به اينجا پيوند داشته باشد . ( 6 ) . آيا آن طورى كه مىگوئيد دو هزار نفر مسلمان را چهل تن خارجى شكسته و فرارى دادند ؟ چ ع 1 : 61 : 12 ، چ ع 1 : 62 : 18 تكرار شده است .